بارها پای صحبتش نشسته بودم اما اینبار بغض عجیبی گلویش را می فشرد و چشمانش عجیب می درخشید به او گفتم از علی برایم بگو می خواهم بدانم.
سکوت عمیقی کرد و گفت: از علی!- هرگز فکر نکن که سخن گفتن از او آسان است-گفتن از مردی که با نامردی ها سازش کرد و اسخوان در گلو و خار در چشم تا وقت استواریش ماند، بسیار دشوار است. او بی قرار بود و منتظر-منتظر لحظه وعده داده شده دیدارش- و تو می دانی انتظار یعنی چه؟ انتظار یعنی درد داشتن و دردها را نمی توان گفت باید کشید انتظار یعنی تنها ماندن و تو چه می دانی که علی چقدر تنها بود و غریب. علی تنهایی ای به وسعت وجود نا متناهی اش داشت. دوباره سکوت کرد، و بعد از تآملی عمیق گفت: اصلا هیچ فکر کرده ای چه تقاربی دارد شب نزول قرآن و شب عروج علی و یا فکر کرده ای چه تناسبی بین شکاف دیوار کعبه است برای بدنیا آمدنش و شکاف سرش برای رفتن از اینجا؟ آن هم در مسجد و در حالت سجود. گفتم که علی غریب است آری و نشان غربتش همین بس که بعد از شهادتش در مسجد نامردمان می گفتند مگر علی نماز هم می خواند؟!
و قطره اشکی بر گونه هایش چکید و من مبهوت ماندم از این همه صبوری از این همه غربت!




